مصطفی مصطفی پروفایل

۱۳۹۸/۱۱/۱۷ پنج شنبه - ۱۸:۴۲


گِل و گُل

شبی در محفلی با آه و سوزی
شنیدستم که مرد پاره دوری
چنین میگفت با پیر عجوزی
گِلی خوشبوی در حمام روزی
رسید از دست محبوبی بدستم
گرفتم آن گل و کردم خمیری
خمیری نرم و نیکو،چون حریری
معطّر بود و خوب و دلپذیری
بدو گفتم که مشکی یا عبیری
که از بوی دلاویز تو مستم
همه گِل های عالم آزمودم
ندیدم چون تو،عبرت نمودم
چو گِل بشنید این گفت و شنودم
بگفتا من گِلی ناچیز بودم
ولیکن مدتی با گُل نشستم
گُل اندر زیر پا گسترده پُر کرد
مرا با هم همنشینی مفتخر کرد
چو عمرم مدّتی با گُل گذر کرد
کمال همنشین در من اثر کرد
وگرنه من همان خاکم که هستم

۲ نفر این نوشته را پسندیده‌اند.