فیروزه فیروزه پروفایل

۱۳۹۸/۱۱/۴ جمعه - ۲۱:۰۸


پسرک کبریت فروش

لیلا جان سلام
نمیدانم نامه قبلی ام به دستت رسیده یا نه
هنوز هم امید دارم که یک روزی نامه های من رو جواب بدی...
میخواهم از دیروز برایت بگویم
هوا اونقدر سرده که توی خونه هم دستکش دستم کردم، قلم از دستم سُر میخوره موقع نوشتن
ببخش که بد خط مینویسم
خب کجا بودیم؟ آهان دیروز...
دیروز دَمِ غروب بود که بارش برف شدت گرفته بود، من هم رفتم بیرون کمی قدم بزنم
پسر بچه ای تمام مسیر رو دنبالم میومد
خاله یه کبریت بخر... ارزونه خاله... نمیخری؟
طفلی دستاش یخ زده بود توی سرما
یه دستش کبریت بود، یه دستش شمع
گفتم شمع ها هم فروشیه؟
گفت نه خاله، با اونا دستمو گرم میکنم ولی اگه پولشو بدی مال تو
دستم رو جیبم کردم، کیف پولم رو دراوردم و همه کبریت هاش رو خریدم
گفت پولش زیاده، بیا شمع هارو هم بگیر
یکی از کبریت هارو دادم دستش گفتم نه باشه برای خودت
این دستکشم مال تو...
از ذوق چشماش برق میزد... کلی خندید و با خوشحالی رفت
خودت چطوری لیلا؟ از حال و روزت برایم بگو...

۳ نفر این نوشته را پسندیده‌اند.