arefeh arefeh پروفایل

۱۳۹۸/۱۱/۱۸ جمعه - ۱۶:۴۵


سفر راهیان نور منو مهدیه 2

خب بازم سلام با ادامه داستان برگشتم ...
برای مهدیه عزیزم ....
خب گفته بودم که مهدیه دقیقا صندلی پشت صندلی من تو اتوبوس نشسته بود و یکی از همکلاسیای دیگمون به اسم فهیمه کنار اون و دریا هم کنار من نشسته بود توی راه منو دریا به سمت صندلی مهدیه و فهمیه برگشته بودیمو حسابی گرم صحبتو شوخی و خنده شده بودیم و کمی بعد نفیسه هم به جمع ما اضافه شد اونم یکی از دخترای پر سروصدای کلاس بود ( کلا تو کلاس ما دختر ساکت و اروم یک نفر بود ک اونم اسمش مریم بود حالا بماند ک همیشه چ حرصی میخورد از دست ماها) دیگ نزدیکای ساعت ۹ یا ۱۰ شب بودو اکثرا خوابیده بودنو هرازگاهی به ما ها اعتراض میکردن که اح ساکت باشید و چقد حرف میزنید ماهم بی توجه به اونا گرم صحبتو شوخی و خنده بودیمو یکی یکی بچه هارو دست مینداختیمو میخندیدیم ( بی ملاحظه هم خودتونید😁) خلاصه انقدر گفتیمو خندیدیم که صدای راننده در اومد و ماهم قبل از این که با قفل فرمون بیادبالا سرمون خودمون مث بچه ادم ساکت شدیم کم کم همه خوابیده بودنو من طبق عادت همیشگیم بیدار بودم و به اینکه تا حالا هیچ دوست صمیمی ای نداشتم فکر میکردم همیشه روی انتخاب دوست وسواس داشتم و دلم میخواست کسی باشه ک کاملا مثل خودم باشه و مهدیه چقدررر خصوصیات ی دوست خوب و همونی که میخواستمو داشت و دقیقا همونجا بود که یخ بین منو مهدیه کمی اب شد ...

۲ نفر این نوشته را پسندیده‌اند.