arefeh arefeh پروفایل

۱۳۹۸/۱۱/۱۷ پنج شنبه - ۰۱:۵۸


سفر راهیان نور منو مهدیه

برای مهدیه عزیزم ...
(ببخشید که این نامه یکم دیر شدا یکم مریض احوال شدم ولی نترسید کورنا نیست😉)
خب گفته بودم که مهدیه خانوم شرو شور با همین انرژی غیر قابل وصفش هرروز کلاسای درسو حسابی برامون شاد میکرد ولی خب رابطه منو مهدیه همچنان شکل دوتا همکلاسیو داشت یادمه توی ابان ماه مدرسه تصمیم گرفت ببرمون راهیان نور یا به قول معروف راهیان گور ( جسارتی نشه به خاطر تصادفای بیش از حدش میگیم این اصطلاحو) خلاصه توی کلاس چه ولوله ای به پا شده بود همه حسابی خوشحال بودیمو کیفمون کوک بود از همه بیشترم مهدیه برنامه هایی میریخت که بیا و ببین ... گذشت تاروزی که قرار بود حرکت کنیم دقیقا مثل زمان جنگ شده بودو انگار پدرمادرا واقعا داشتن بچه هاشونو میفرستادن جبهه 😂 یادم نمیره با یه کوله بار خوراکیو پولو شارژ گوشیو اشک و گریه راهیمون کردن ... ینی نگم براتون دوتا کلاس وحشتناک شر باهم افتاده بودیم توی یه اتوبوس حالا فرض کنید چه اوضاعی شده بود انقد افتضاح بود که مسئول بسیج ( خانم قنبری) و معاون مدرسه ( خانم رضایی) و یکی از دبیرا ی درس طراحی که مادر یکی از بچه ها بود( خانم رضایی ۲) و یکی از اقایون بسیجو ( اقای لیلایی) با ما فرستاده بودن انگار میبردنمون به اسارت😁😁😁 توی این سفر خیلی خاطره انگیز کلی ماجراهای جالب اتفاق افتاد و همونجا منو مهدیه شروع به نزدیک شدن به همدیگه کردیم و شروعش دقیقا از جایی بود که مهدیه ویکی دیگه از همکلاسیامون دقیقا صندلیای پشت سر من نشسته بودن .... ( خب دوستان امیدوارم تا اینجا خسته نشده باشید به هیچ عنوان این قسمتای ناممو از دست ندید قراره کلی بخندیم 😉😉 که ۹۰ درصدشم زیر سر مهدیه خانوم شر ماس ..)

۳ نفر این نوشته را پسندیده‌اند.