علی علی پروفایل

۱۳۹۸/۱۱/۲۷ یکشنبه - ۰۵:۲۶


تمام

چوب کبریت ها پشت سر هم می شکست
و پدر بزرگم آخرین سیگارش را با شعله ی چراغ نفتی روشن کرد
آن را روی لبه ی زیر سیگاری جا داد
بعد یک استکان چای برای خودش ریخت
و آن را جلوی پنجره گذاشت
هنوز سیگارش را بر نداشته بود که
مادربزرگم داخل اتاق شد و کنارش نشست.
نگاهی به هم کردند و یاد خاطرات جوانی افتادند
حرف هایشان که تمام شد
سیگار خاکستر شده بود،
چای سرد
و نفت چراغ هم
تمام

۰ نفر این نوشته را پسندیده‌اند.