mehrdad mehrdad پروفایل

۱۳۹۸/۱۱/۲۱ دوشنبه - ۱۵:۲۴


برای تو...

الا دلدار دل بی تو حزین است...
کوچیک که بودم وقتی شبها میخاستم برم تو حیاط یا یه جای تاریک، به کسی نمیگفتم باهام بیا،ینی از کسی نمیخاستم همراهیم کنه که نترسم.فقط به پدرم میگفتم نگام کنه،همین!دیگه ترسم میریخت..بابام یا مامانم وقتی نگام میکردن دیگه از هیچی ترس نداشتم،تو دل شیر هم میرفتم،احساس میکردم اون نگاه کردن تواًم با حمایته،احساس میکردم چون مامانم داره نگام میکنه هیچکی یا هیچ چیزی نمیتونه بهم آسیب بزنه.اگه توی تاریکی حیاطمون بر میگشتم و میدیدم مادرم نگام نمیکنه هُری دلم میریخت چون فکر میکردم وقتی مادرم نگاهشو ازم برداره ممکنه هرکسی یا چیزی بتونه بهم آسیب بزنه..راستش الانم همین حس رو به تو دارم،حس میکنم بدون نگاه کردنای تو نمیتونم از پس زندگی کردن بر بیام،ینی یه جایی که بترسم و چشم بگردونم ببینم نیستت همون حس ترسناک و مبهم کودکی م میاد سراغم،یا اینکه یجایی حالم خوب باشه و سر بچرخونم و ببینم تو نیستی و نگام نمیکنی انگار یه دست نامرئی میاد و کل اون خوشی مُ از روح و روانم میکنه و پرت میکنه یه گوشه.
احساس میکنم بدون تو نمیتونم از پس خوشی ها و ناخوشی های زندگیم بر بیام..عزیزدلم؛ من از فردای بدون تو خیلی میترسم :(

دوشنبه ی سردِ هیجدهم آذرماه نودُهشت

۴ نفر این نوشته را پسندیده‌اند.