arefeh arefeh پروفایل

۱۳۹۸/۱۱/۱۶ چهارشنبه - ۰۱:۵۷


اوایل اشنایی ...

برای مهدیه عزیزم ...
یادمه زمستون سال ۱۳۹۱ بود داشتم سال دوم دبیرستانو توی همون مدرسه ای که سال قبل هم بودم تو رشته معماری میگذروندم .. هیچکدوم از دوستای سال قبلم دیگه توی اون مدرسه نبودن .. یا اگ بودن کلاسشون به خاطر تعقییر رشته عوض شده بودو با من نبودن .. روز اول مدرسه ها بودو خیلی ذوق خاصی نداشتم چون خودمو تنها تر از همیشه احساس میکردم .. جالبه که توی کل سالهای تحصیلیم به جز این چند سال اخر هیچوقت به دنبال هیچ دوست صمیمی ای نبودم ... اون روز وقتی وارد کلاس شدم مثل همیشه افتاده بودم توی شرترین کلاس مدرسه( این انگار ی قرارداد نانوشته بود با من هر سال کلاسی که من توش بودم بدترین و شرترین کلاس معرفی میشد) ... همون روز بدون توجه به اطرافم رفتمو اخرین میز نشستم ... تا این که متوجه کلی سروصدا شدم چشمم که به در افتاد یه دختر قد بلند لاغر اندام چشم اهویی که تیله چشماش عسلی بود با یه بینی قلمی لبای قلوه ای صورتی صورت گرد ولی استخونی با ابروهای بور خدادادی و پوست گندمی (اغراق نمیکنم مهدیه واقعا همین شکلیه) جلودر سبز شد که با ی دختر دیگ تو مایه های خودش حسابی بلند بلند میخندیدنو میشستن تو کلاس جونم براتون بگه که مهدیه خانوم حسابی از همون روز اول کلاسو ریخت بهم از لحظه ورودش کلا جو کلاس عوض شد و هر وقت که چشم من میوفتاد به مهدیه لبخند تو صورتم از انرژی بی وصف این دختر جون میگرفت ... منتظر ادامه داستان رفاقت ما باشید

۵ نفر این نوشته را پسندیده‌اند.