موونا قاسمی موونا قاسمی پروفایل

۱۳۹۸/۱۱/۲۹ سه شنبه - ۱۵:۲۲


التماس

از کنار اتوبوس عجیب رد می شدم یکی گفت اتوبوس زندان اتوبوس مثل دژ بود چون پنجره به بیرون نداشت مثل زندان ولی یه چشم دیدم چشم ابی رنگ شیشه کمی خراش داده بود نگاه به اسمان بود نمی دونم مرد بود زن بود یا جوان من با تابلو نگاه جلب کردم روی تابلو نوشتم سلام ولی اون نگاه کرد نوشتم برات دعا می کنم ازاد بشی واکنش داد اون چشم ابی نگاه به سوراخ بود روی کاغذ نوشته ریزی بود نتونستم ببینم چیه پشت چراغ ایستاد یه در باز شد سرباز پیاده شد امد سمت اتوبوس واحد زد به شیشه من نگاه سرباز کاغذ مال شما شیشه اتوبوس واحد باز کردم گرفتم سرباز گفت اون بیشتر دعا کن چون قراره اعدام بشه شوکه شدم تمام افراد اتوبوس واحد نگاه من وسرباز سرباز رفت من سردم شد صدا همه می امد ولی نامفهوم ( داستان واقعی ادامه دارد)

۱ نفر این نوشته را پسندیده‌اند.